تبلیغات
جیک جیک - داستان درخت بامبو....

جیک جیک

دختری غرق در افکار خودش

داستان درخت بامبو....

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم،شغلم را،دوستانم را،مذهبم را،زندگی ام را، حتی عشقم را....،وبه جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم.
به خدا گفتم:آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگیم بیاوری؟؟
جواب او مرا شگفت زده کرد.او گفت:آیا سرخس وبامبو را میبینی؟؟
پاسخ دادم:بله
گفت:هنگامی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم به خوبی از آنها مراقبت نمودم و به انها نورو غذای کافی دادم.دیر زمانی نپاییدکه سرخس سر از خاک برآورد وتمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود.من از او قطع امید نکردم،در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ایی به زمین بخشیدند،اما همچنان از بامبو ها خبری نبود.من بامبو را رها نکردم،در سالهای سوم وچهارم نیز بامبو ها رشد نکردند اما من باز از آنها نا امید نشدم.در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد.در مقایسه با سرخس،کوچک وکوتاه بود.اما با گذشت 6ماه ارتفاع ان به بیش از 100فوت رشید.
5سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی بشوند.ریشه هایی که بامبو را قوی میساختند و آنچه برای زندگی نیاز داشت فراهم میکردند.
خداوند در ادامه گفت:آیا میدانی در تمامی این سالها که درگیر مبارزه با سختی ها ومشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم میساختی،من در تمام این مدت تو را رها نکردم همانطور که بامبو را رها نکردم..




[ سه شنبه 21 آذر 1391 ] [ 03:46 ب.ظ ] [ Saba_R ] [ نظرات() ]

نمایش نظرات 1 تا 30